تبليغاتX
بشین پای حرفهای کتایون
منم یکی مثل شما اما نمیدانم چرا احساس میکنم متفاوتم

با سلام

خودمم نمیدونم چه مدتی میشه که اپ نکردم این روزا اصلا حسش نبود نه اینکه حرفی نداشته باشم نه قضیه این نیست اما یه سری مسایل برام پیش اومده بود که ترجیح دادم درموردشون سکوت کنم .حالا که خوب دارم فک میکنم میبینم که اصلا این موضوعی رو که برام پیش اومده با هیچ کس درمیون نذاشتم. البته خیلی هم اذیت شدم.نمیدونم تو وبلاگ بنویسم یا نه همش از این میترسم که یه نفر از اشناها بیاد و بلاگم رو بخونه اما بیخیال مینویسم.

خوب من بعد از دو یا سه جلسه از مدرس کلاسمون یه جورایی خوشم اومد البته یه جورایی دلیلش مودب بودن و باشخصیت بودنش بود چون خواسته یا ناخواسته من از این تیپ ادما خوشم میاد.خوب این ماجرا ادامه داشت تا اونجا که من بعد از دوهفته فهمیدم که ایشون نامزد دارن.خوب یه ضد حال کوچولو خوردم اما نه چندان زیاد و همه چیز برای من تمام شد و مثل یه دانش اموز خوب حواسم به درسم بود اما این دفعه قضیه انگار برعکس شده بود.تقریبا میتونم با اطمینان بگم که دیگه بعد از یک ماه هر خری میتونست بفهمه که توی کلاس بدجور به من نگاه میکرد.اولش فک کردم شاید به خاطر این باشه که به اصطلاح زرنگ کلاس منم اما بعد به این نتیجه رسیدم که نه انگار اینطور نیست.تا اونجایی پیش رفت که پارتنرم که یه جورایی تا اونموقع خیلی با هم رفیق شده بودیم هم این مسله رو رک و راست بهم گفت.خلاصه مثل این بود که کلاس به دو قسمت مساوی تقسیم شده باشه .یه طرف تمام بچه های کلاس و یه طرف دیگه من.خوب تا جلسه اخر نگاهاش رو تحمل کردم اونم اخلاقش یه چیزی تو مایه های خودم بود پس هیچ حرفی نزد.

تا روز امتحان من با پارتنرم امتحانمون رو دادیم که به صورت شفاهی بود.راستی بعدش دوستم پیله کرده بود بهش که قبول میشیم یانه اخه اون خیلی هل کرد اما من که میدونستم قبولم خلاصه دوستم بدجور گیر داد هی میگفت ترو خدا اقا نمره ما رو بگید.بگین قبولیم یا نه منم که اصلا از این اخلاقا ندارم اما این دفعه برای خنده باور کنید فقط برای خنده و تفرح پریدم وسط حرف دوستم با اب و تاب گفتم اره اقا ترو خدا قبول شدیم نمرمون چند شده خیلی خوب تو اون لحظه ها فیلم بازی کردما.فقط دوتا ترو خدا که گفتم مدرس گفت باشه میگم اما یه وقت به کسی نگید که بهتون گفتم.اینم یه نشونه دیگه اخه به هیچ کس دیگه نگفته بود.وقت بیرون اومدن از کلاس هم یه نگاه پر معنا و غمگینی بهم کرد مثل اینکه میخواست بگه ناراحته که دیگه همدیگه رو نمیبینیم.

خلاصه همه چی تمام شد .منم اخرش نفهمیدم تو دل ایشون چی میگذشت.یه مدتی خیلی حالم گرفته بود اما حالا خدا رو شکر همه چی از این لحاظ روبراهه.

دیگه اینکه دوستم رو بعد از گذشت دوماه موفق شدم بیینم .به شوخی بهش گفتم تو هم دیگه به جمع متاهلا داری میپیوندی .به قول خودش هنوز خیلی زوده فعلن نامزد.

دیگه اینکه خواستگاری رفتن برای داداشمون هنوز ادامه داره منم که راه میرم میگم از ازدواج سنتی خوشم نمیاد خودمم نمیدونم چرا اما یه جورایی بدم میاد .خوب خواستگاری اول دختر خانم وسواسی از اب در اومد.دومی که کلن کنسل شد به دلایلی.حالا همین هفته قراره سومی در کار باشد فعلن که نهضت همچنان ادامه دارد.

راستی این روزا هم برای روحیه ام هم برای انگلیسی اتفاقاتی رو که برام میوفته به انگلیسی مینویسم البته با همون کلماتی که بلدم چون کلمات زیادی بلد نیستم با همونا سعی میکنم پیش برم .نمیدونم چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود.

کلاس زبانمون هم معلوم نیست کی تشکیل بشه فک نمیکنم به این زودیها تشکیل بشه .مدرس کلاس هم به احتمال زیاد مدرس قبلی نسیت البته من دعا میکنم که اصلا نباشه به همون دلایلی که گفتم به قول دوستم یه ترم دیر اومدی کتی.

خوب خیلی فک کنم نوشتم فعلن تا بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:4  توسط کتایون  | 

با سلامی دوباره

خوب فک کنم که از موقع تشکیل کلاس زبانم چیزی ازش ننوشته بودم . خوب تا حالا 14 جلسه از کلاسم میگذره و 6 جلسه دیگه امتحان برگزار میشه واقعا چقد روزا زود میگذره.خوب اول بزارین یه کم از کلاسم بگم.تعداد بچه ها بیست و اندی میشه.بعضی ها اول خیلی ضعیف بودن اما حالا بهتر شدن. اما توی این چند روز حالم خیلی گرفته اخه مدرس کلاسمون از اون یکی کلاسش که مشابه ما هستن خیلی تعریف میکنه ازاون موقع تا حالا خیلی ناراحتم که چرا توی اون کلاس نیستم اخه من موقع ثبت نام قرار بود توی اون کلاس باشم اما به دلیل سه روز تاخیر توی ثبت نام اون کلاس رو از دست دادم .اخه فقط 5 نفر دیگه ظرفیت داشت که توی اون 3 روز پر شده بود و من حالا توی این کلاسم .کلاسی که چندان ازش راضی نیستم.البته زرنگ کلاس خودمم اما من نمیخواستم که زرنگ کلاس باشم ترجیح میدادم توی اون کلاس خوب باشم نه بهترین.به هر حال بودن توی این کلاس یه جورایی جلوی پیشرفتم رو گرفته .چی بگم دیگه.خیلی ناراحتم ،خیلی .ولی کاریش نمیشه کرد. باید مثل همیشه ساخت.البته موضوع دیگه ای هم هست.مدرس ما یه اقای 26 سالست.بد نیست .چیزی که باعث شده بهش عادت کنم اخلاق محترمانه ای که با دانش اموزاش داره.اما دیروز بهمون گفت که ترم دو اگه قبول بشیم به دلیل کمبود وقت با اون کلاس نداریم.کلاسمون میوفته با مسول اموزشگاه که البته استاد زبان هم هست.من بیشتر حالم گرفته شد.اخه شما اون رو نمیشناسید .خیلی سخت گیره.حالا اینا به کنار یه اخلاق وحشتناکی داره وای،خلاصه تمام این موارد و بعضی چیزای دیگه حالمو خیلی گرفته.

این جمعه هم یه حالت مثلث وار برام پیش اومد یعنی 3 جا بود که برای رفتن باید یکیش رو انتخاب میکردم.

اول دوست صمیمیم بهم تلفن زد و گفت که یا اون به من سر بزنه یا من به اون اخه یه ماهی میشه که همدیگه رو ندیدم شاید هم بیشتر .

دوم خواستگاری برای داداشم بود

سوم با پارتنر کلاس زبانم قرار گذاشته بودم که بریم بیرون تمرین کنیم

خوب اگه شما بودین کدومشو انتخاب میکردین ،من سومی رو انتخاب کردم.اما بد نبود خوش گذشت دوستم با شوهرش اومدن دنبالم رفتیم رستوران البته توی فضای باز ،و توی این سرما شوهرش هم راه به راه برامون چیزای داغ داغ میخرید بخوریم گرم بشیم ما هم همونجا تمرین کردیم ولی یخ زدیم.جالب اینجاست وقتی رسیدیم دوستم گفت اهل قلیون و این حرفا هستی برات بگیرم،واقعا شنیدن این حرف برای من خیلی خنده دار بود .اخه من و این چیزا ،الکی که بهم نمیگن بچه مثبت حالا بیام قلیون بکشم البته قلیون چیز چندان خاصی نیست برای مثال گفتم.

البته شوهرش اهل سیگار بود بدجور اخه سر ایستگاه اتوبوس دم خونه منتظرم بودن وقتی رسیدم داشت سیگار دود میکرد اونم با چه علاقه ای توی ماشین هم بوی سیگار گرفته بود.ولی خداییش ادمای باحالی هستن و بامعرفت از رک بودن شوهرش هم خوشم اومد حرفشو بهت میزنه.از غیبت کردن که بهتره مگه نه.

خوب باید بگم حالا که توی وبلاگم نوشتم یه مقدار ارومتر شدم .

خوب فعلن تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 18:28  توسط کتایون  | 

سلام من باز اومدم از خودم بگم

خوب کلاس زبانم که تشکیل شد و حالا 7 جلسه ازش گذشته.مدرسمون یه اقای 26 سالست.بد نیست.میگذره از بیکاری همون طور که گفتم بهتره خیلی هم بهتر.فعلن هم توی کلاس شاگرد به اصطلاح ممتازمنم.البته اگه نبودم باید خودم رو میکشتم.چون کلاس در سطح خیلی ابتدایی یعنی از اول شروع کردم .

خوب دیگه این که دوستامم خیلی وقته ندیدم اونا هم که انگار خیلی مشغول زندگی هستن چون یه زنگی هم به من نمیزننن .همیشه یه مدتی که نمیبینمشون یا ارتباط تلفنی هم بینمون کم میشه یه سری افکار عجیب غریب میاد سراغم خیلی سعی میکنم جلوشون رو بگیرم اما مثل خوره میوفتن به جونم هر کار میکنم تا از دست این فکرا خلاص شم نمیشه و تنها راهش دیدن دوستان یا دوستمه .اخه من انسان تنهایی هستم خودم که اینطور فکر میکنم شاید میترسم دوستانم رو برای همیشه از دست بدم اصلا من بدجور اخلاقم ضدونقیض شده قبلا کم تر اینطور بودم .از بس زیاد تنهایی کشیدم فک کنم یه چیزیم شده.

البته حالا که خدا رو شکر میرم کلاس و از این افکار تا حدی راحتم.خوب راستش یه سری حرفا هم هست که فک میکنم نه اینجا و نه هیچ جایی دیگه ای نمیشه گفتشون .یه حرفایی که برای همیشه باید بین خودم و خدای خودم بمونه البته بعضی حرفاشون رو میگن اما من شاید جراتش رو نداشته باشم.شاید به این دلیل که زیادی باادبم.اخ که چقد از این ادب بعضی اوقات متنفر میشم.

بگذریم .این مشکل من با مامانم هم انگار حل شدنی نیست البته تقصیر دوتامونه .نه من همکاری میکنم نه اون.مربوط میشه بیشتر به کارای خونه وای من که خداییش توی کارای خونه خیلی تنبلم اما مشکل اینه که مامانم انتظار داره اگه کاری رو انجام میدم به بهترین شکل ممکن یا طوری باشه که اون دوست داره اما سلیقه من این وسط چی میشه.منم لج میکنم محل نمیذارم میگم حالا که اینطوره به من چه.

خوب اگه واقعیت رو بخوایید باشه میگم.مسله اینه که مامانم به خیال خودش داشته من رو خیلی خانم و مودب بار میورده اما غافل از اینکه از همون بچگی به من اجازه نداده که خودم رو نشون بدم .خودم رو به طریقی ابراز کنم خلاصه ابراز وجود کنم.من همین الان هم این مشکل رو دارم بد جور .البته این مثال که میزنم نشون دهنده اینه که مامانم به جای بالا بردن اعتماد به نفسم اون رو پایین میاره .مثلا وقتی که یه بچه کوچولو فامیل رو بغل میکنم مامان هنوز بچه رو بغل نکردم .

L وای مواظب باش بچه رو نندازی .بذار بیام کمک وای کمرشو بگیر وای داری میندازیش وای اینجوری بچه بغل نکن وای چرا بچه مردم رو بغل کردی نمیگی میوفته .تو اصلا بلد نیستی بچه بغل کنی نگاش کنیین با این بچه بغل کردنش و غیره.

خلاصه تمام این حرفا توی 30 ثانیه گفته شده و بچه از بغل من گرفته شده.

حالا این یکی مهمانیم خونه فامیل شام خوردیم من میخوام ظرفا رو بشورم که یه کمکی کرده باشم.

وای مواظب باش فلانی این ظرف رو خیلی دوست داره .وای درست بگیر این دیس رو فلانی بهشون هدیه کرده .وای اون بشقاب چینی ها رو نشکنی وای من میترسم ظرفا رو بشکونی اصلا بزار خودم ظرفا ر بشورم یا اصلا نمیخواد ظرف بشوری.

حالا عکس العمل من به نظرتون چی میتونه باشه.البته به اندازه کافی پیشرفت نکردم.اما سری قبل که دقیقا این بلا سرم اومد یه داد خوشگل سر مامان خوشگلم زدم .البته این جدی بودا مامانم خوشگله اخه.و میگفتم اره از اشپز انداختمش با مقداری احترام بیرون.

البته اینا اون حرفای نیستن که ازشون صحبت کردم.

امروز شد شکایت نامه از مامان

خوب من بعضی وقتا زیاد پای کامپوتر هستم خوب از تنهایی چی کار کنم.

بعد مامانم با یه قیافه گرفته و عصبانی میگه وای چقد میشیه پشت این پی سی .کارت شده فقط همین.اصلا نمیدونی توی خونه چی میگذره.

منم که اصولن دیگه حوصله بحث کردن ندارم چیز خاصی نمیگم.

بگذریم حرف زیاده من و مامانم هم احتمالن هیچ وقت به تفاهم نمیرسیم

راستی یه وقت از مامانم یه دیو پیش خودتون نسازید.خوب شاید اون هم این رفتار رو از پدرو مادرش به ارث برده به هر حال با تمام کاراش و حرفاش بعضش اوقات اینقد مهربون میشه و به قول خودم اینقد مامان بازی درمیاره که ادم همه چیز رو اون موقع فراموش میکنه .

اما باز هم این مشکلیه که ادامه داره و تنها با کمک اون میتونم حلش کنم.

برام دعا کینن

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 19:52  توسط کتایون  | 

خوب راستش چیزای خیلی زیادی یادم نیومد اما شاید اینا هم بدردت بخوره

خوب چند روز پیش زنگ زدیم به خواهرم ،خوب این بچه 4 سالش هم که پدرش رو دراورده .خیلی فضوله خلاصه خواهرم بهش گفته اگه دختر خوبی باشی فضولی نکنی سر وقت مسواک بزنی شبا زود بخوابی توی مهد کودک بهت جایزه میدن.خلاصه یه جایزه هم براش خرید و داد به مربیشون تا بهش بده شاید یه کم اخلاقش بهتر بشه اینقدر پدرشون رو درنیاره.توی مهد جایزه رو بهش دادن .یه دست بلوز و شلوار ست .وقتی اومده خونه گفته امروز بهم جایزه دادن یه دست بلوز شلوار اما شلوارش اصلا بدردم نمیخوره بعد شلوارش رو داده به خواهر بزرگترش گفته بیا برا تو خوبه نه من .فقط بلوزش بدرد من میخوره اون یکیش نه.

بازم مامانش بهش پیله کرده که اگه بچه خوبی باشی و از این صحبت ها باز بهت جایزه میدن به مربی مهدشون هم گفته که روی مخش کار کنن.

اما اون گفته من هیچ دوست ندارم بچه خوبی بشم دوست دارم دندونامو سروقت مسواک نکنم شبا دیر بخوابم فضولی کنم جایزه هم نمیخوام با این جایزه هاشون بدرد خودشون میخوره .بلد نیستن به ادم جایزه بدن نمیدونن جایزه چیه .اخرشم گفته من نه جایزه میخوام نه بچه خوبی میشم من همینم که هستم.

اخ که قربون اون قلدریش برم

خوب خلاصه این یکی رو برای محشر اومد به فکرم .میتونی مثلا بگی که چون هوا خیلی سرد شد و برف اومد محشر نتونست بره مهد برای چند روز البته .بعد خیلی ناراحت شد. گریه میکرد و میگفت چرا منو نمیبرید مهد من دلم برای مملی خلی تنگ شده من چند روز که با مملی حرف نزدم اون رو ندیدم .بعد شیلا جون این وسط نقشش اینه که به محشر بگه که چرا شماره تلفن مملی رو نگرفتی اخه ادم شماره تلفن میگیره که هر وقت دلش برای کسی تنگ شد یا نتونست ببینش تلفنی باهاش صحبت کنه.

بعد محشر پیش خودش فک میکنه مثلا دفتر شماره تلفنای شیلا رو دیده میگه وای طفلی شیلا جون من فقط دلم برای مملی تنگ شده اما شیلا با اونهمه شماره چقده دلش تنگ میشه اخی طفلی.

وای خسته شدم از تایپ کردن.

خوب سوژه هام اینا بودن البته اگه بدردت بخورن خوب اگه یه وقت هم خواستی ازشون استفاده کنی باید با فکری که خودت در مورد محشر داری متناسب با شخصیت اون بکنیش.

اگه باز چیزی به ذهنم رسید مینویسم

یه مطلب دیگه فک کردم به ذهنم رسید گفتم بنویسم شاید به کارت بیاد

فک کن محشر داره تعریف میکنه اینطور بهتره:دیروز که رفتم مهد کودک مملی اومد پیشم تو گوشم یواشکی گفت محشر من امروز یه چیزی اوردم با خودم گفتم چی گفت به کسی نگی باشه، گفتم باشه، گفت با خودم ترقه اوردم گفتم ترقه چیه گفت یه چیزی میزنی زمین بوم صدا میده گفتم وای بچه ها میترسن تازه خانم دعوا میکنه گفت خو یواشکی میندازم بعد وسطای کلاس انداختش وای خانم مربیمون غش کرد براش اب قند درست کردن تازه بچه ها همه ازترس گریه کردن مملی هم الکی گریه کرد ولی من هر کار کردم گریم نیومد بعد خانم مدیر عصبانی اومد گفت کار کدوم پدر سوخته تخم جنی بود منم که مملی رو لو ندادم

وقتی رفتم خونه همه چی رو برا بابا تعریف کردم .گفتم مملی با خودش چی اورده بود بعد بابا گفت اره از مهدتون زنگ زدن بعد پیش خودش یواش گفت پس کار مملی تخم جن بود .من یه دفعه یادم اومد گفتم خانم مدیرم تو مهد گفت تخم جن بعد من به بابا گفتم بابا منم تخم جنم بعد بابا گفت نه عزیزم تو (فک کنم خودت حدس بزنی باباش چی گفت)

این یکی سوژه هم شب اومد به فکرم.

سوژه بود دیگه چه میشه کرد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 19:49  توسط کتایون  | 

خوب راستش چیزای خیلی زیادی یادم نیومد اما شاید اینا هم بدردت بخوره

خوب چند روز پیش زنگ زدیم به خواهرم ،خوب این بچه 4 سالش هم که پدرش رو دراورده .خیلی فضوله خلاصه خواهرم بهش گفته اگه دختر خوبی باشی فضولی نکنی سر وقت مسواک بزنی شبا زود بخوابی توی مهد کودک بهت جایزه میدن.خلاصه یه جایزه هم براش خرید و داد به مربیشون تا بهش بده شاید یه کم اخلاقش بهتر بشه اینقدر پدرشون رو درنیاره.توی مهد جایزه رو بهش دادن .یه دست بلوز و شلوار ست .وقتی اومده خونه گفته امروز بهم جایزه دادن یه دست بلوز شلوار اما شلوارش اصلا بدردم نمیخوره بعد شلوارش رو داده به خواهر بزرگترش گفته بیا برا تو خوبه نه من .فقط بلوزش بدرد من میخوره اون یکیش نه.

بازم مامانش بهش پیله کرده که اگه بچه خوبی باشی و از این صحبت ها باز بهت جایزه میدن به مربی مهدشون هم گفته که روی مخش کار کنن.

اما اون گفته من هیچ دوست ندارم بچه خوبی بشم دوست دارم دندونامو سروقت مسواک نکنم شبا دیر بخوابم فضولی کنم جایزه هم نمیخوام با این جایزه هاشون بدرد خودشون میخوره .بلد نیستن به ادم جایزه بدن نمیدونن جایزه چیه .اخرشم گفته من نه جایزه میخوام نه بچه خوبی میشم من همینم که هستم.

اخ که قربون اون قلدریش برم

خوب خلاصه این یکی رو برای محشر اومد به فکرم .میتونی مثلا بگی که چون هوا خیلی سرد شد و برف اومد محشر نتونست بره مهد برای چند روز البته .بعد خیلی ناراحت شد. گریه میکرد و میگفت چرا منو نمیبرید مهد من دلم برای مملی خلی تنگ شده من چند روز که با مملی حرف نزدم اون رو ندیدم .بعد شیلا جون این وسط نقشش اینه که به محشر بگه که چرا شماره تلفن مملی رو نگرفتی اخه ادم شماره تلفن میگیره که هر وقت دلش برای کسی تنگ شد یا نتونست ببینش تلفنی باهاش صحبت کنه.

بعد محشر پیش خودش فک میکنه مثلا دفتر شماره تلفنای شیلا رو دیده میگه وای طفلی شیلا جون من فقط دلم برای مملی تنگ شده اما شیلا با اونهمه شماره چقده دلش تنگ میشه اخی طفلی.

وای خسته شدم از تایپ کردن.

خوب سوژه هام اینا بودن البته اگه بدردت بخورن خوب اگه یه وقت هم خواستی ازشون استفاده کنی باید با فکری که خودت در مورد محشر داری متناسب با شخصیت اون بکنیش.

اگه باز چیزی به ذهنم رسید مینویسم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 19:48  توسط کتایون  | 

امروز از اموزشگاه زبان زنگ زدن گفتن که کلاس فردا شروع میشه خبر خوبی بود خیلی خوشحال شدم ولی از یه طرفم میترسم که نتونم اونطوری که میخوام ظاهر بشم یا کلاسا اونطور که میخوام نباشن .وای پدرم در اومد اخه کتابی رو که قرار بخونیم داشتم اما نمیدونستم کجاست امروز همه جا دنبالش گشتم طبقه اول پیداش نکردم پس مجبور شدم برم طبقه دوم رو بگردم که چقد از این کار متنفرم اخه اونجا مثل انباری میمونه فقط چیزایی رو که لازم نداریم اونجا گذاشتیم وای نمیدونید چقد خاک اونجا بود جاتون خالی خاکی خاکی شدم .هزار بار هم فحش خودم دادم که چرا کتاب رو گذاشتم اونجا اخرش پیداش کردیم همین ده دقیقه پیش.اگه پیدا نمیشد دیگه اعصابم بدجور به هم میریخت .به هر حال همه چی برای امروز تمام شد.منظورم مشکلات امروز من بود.خیلی ولی حرص الکی خوردم اخه عادتمه دسته خودم نیست.

بیخیال

یاد کتابهای که قبلنا میخوندم بیخیر

بیگانه  نان و شراب خرمگس  و خیلی کتابای باحاله دیگه

چند وقته نه کتاب خوب گیرم اومده نه فیلم خوب

ای زندگی دلم به چیت خوش باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:29  توسط کتایون  | 

سلام

چقد روزا زود میگذره بعضی وقتا گذشت زمان برام اصلا ملموس نیست .یه مدته که با دوستانم هیچ ارتباطی نداشتم خودم نمیخوام که در حال حاضر ارتباطی داشته باشم.راستش رو بخواین من که دوستان زیادی ندارم مثلا اصلیترین دوستم همیشه سر یه سری مسایل باهاش مشکل دارم اما مشکل اساسی اینه که هیچ وقت موضوع رو بیان نکردم اخه ما از همون اغاز دوستیمون طوری باهم برخورد کردیم که که ازگل نازکتر به هم نمیگیم اولا فکر میکردم که واقعا کارمون خیلی درسته و از این حرفا اما حالا دارم به اشتباهی که کردیم پی میبرم . مثلا وقتی میخوایم بریم بیرون اماده شدنش خیلی طول میکشه باور کنید این کارش منوخیلی عصبانی میکنه اما من مجبورم که به روی خودم نیارم و خیلی مسایل دیگه هم است که مجالی برای گفتنشون شاید نباشه اما به هر حال واقعا دیگه بریدم . نشستم حسابی با خودم فکر کردم دیدم بهتره یه مدتی نبینمش البته اینم راه حل پایانی نیست . راه حل اصلی صحبت کردن با اونه در مورد مسایلی که من رو اذیت میکنه اما من کاملا ایمان دارم که اون تحملش رو نداره پس باید هر وقت خیلی از دستش ناراحت بودم ازش دوری کنم.فعلا راه دیگه ای نیست.

کلاس زبان هم احتما ل داره همین هفته تشکیل بشه امیدوارم که هر چه زودتر تشکیل بشه .از تو خونه موندن خسته شدم و همین طور از این تنهایی بعضی وقتا فک میکنم چقد تنهام البته کاملا درسته چون تنهایم باید به تنهایی حسابی عادت کنم چون کسی از اینده خبر نداره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 21:27  توسط کتایون  | 

اولن سلام

راستی من به کی سلام میکنم ،مطالبم خیلی وقته که خواننده ای نداره خوب شاید برای کسی جالب نباشه زورکی که نمیشه مردمو مجبور به مطالعه مطالب کرد . البته چند مدتی میشه که بیخیال نظرات شدم فقط برای دل خودم مینویسم .

خوب از کجا شروع کنم. چند وقته میخوام چت کردن رو به پایین ترین حد برسونم حالا هر کس منو نشناسه خیال میکنه از صبح تا شب نشستم چت میکنم .باید بگم که من زیاد اهلش نیستم شاید ماهی چند بار اما همین مقدارو هم میخوام کم کنم.خوب انسانها با هر سالی که از عمرشون میگذره همون مقدار هم ممکن عقایدشون تغییر کنه. دیگه از چت خوشم نمیاد. چیزی برای گفتن نداره.ادمایی که هیچ وقت نمیبینیشون و معلوم نیست دروغ میگن یا راست یا واقعا چه خصوصیاتی دارن. البته شاید تجربه جالبی بود اما به هر حال باید تمام بشه .تا حالا تا مقداری موفق بودم ببینم بعد چی میشه. البته با حذف کاملش موافق نیستم به هر حال بعضی وقتا میتونه وسیله ارتباطی خوبی باشه.

خوب دیگه ،وای نمیدونید این میزکامپیوترم چه ریختوپاشی ،فک کنم درکل ادم بینظمی باشم همیشه مرتبش میکنم اما فرداش همون اش و همون کاسه.

 

این روزا تو خونه خیلی دلم میگیره . جایی هم برای رفتن ندارم هر دم و دقیقه به مامانم پیله میکنم میگم فروشگاه چیزی نمیخوای . به قول مامانم مردم ماهی یه بار میرن خرید کلی میکنن تو چته هر دم و دقیقه میخوای بری فروشگاه.خلاصه اینقد مخ مامان رو میزنم تا یادش بیاد چی تو خونه کم داریم . بعضی وقتا ماهی دو یا سه بار میرم فروشگاه از اونجایی هم که چیز زیادی لازم نیست چند تا جنس کوچولو میخرم میام بیرون.دیروز هم به یه بهانه ای رفتم . ربع ساعت هم رفتم کافینت . اصلا دلم نمیخواست برگردم خونه اما چه میشه کرد اگه پسر بودم تو خیابونا برا خودم پرسه میزدم اما با اینحال نمیشه . فقط کافی دوبار خیابونا رو تنها متر کنم تا مردم نازنین چاک دهن رو بازکنن اون فکر طلایی رو هم به کار بندازن و به دنبال علت بگردن.

امروز یه ترانه از باب مارلی دیدم . نمیدونم چرا یهو هوس کردم کاشکی الان تو جاماییکا بودم . سرزمین مادری باب مارلی .اونجا کنار دریا پیش اون سیاه پوستا با اون موهاشون که مثل طناب میمونه.دوست دارم برم یه جای دور خیلی دور از این مردم دور بشم . ازشون خسته شدم از این ادمای تکراری ،محله های تکراری،قوانینی که ازشون خوشم نمیاد.دوست دارم برم . اما باز مثل همیشه جایی رو ندارم. هیچ جا ،باید موند و تحمل کرد.تحملم اما تمام شده .از همسایه هامون حالم بد میشه.خیلی بیکلاسن .قرار از اینجا بریم کی دقیقا معلوم نیست البته نه یه شهر دیگه یه محله دیگه .از این محله خیلی خسته شدم.از این همسایه ها زنایی که توی کوچه میشیینن و سر تا پاتو دید میزنن و هزار تا غیبت میکنن.

تازه فک کنم پسرای کوچه قیافه منو تو عمیق ترین جای حافظشون جا دادن اما به هیچ وجه اونا رو نمیشناسم .اصلا قیافه هیچ کدومشون رو ندیدم درست از بس ازشون بدم میاد.البته جو کوچه که خوبه کسی از بعضی لحاظ بخوام حساب کنم کار به کار کسی نداره.بخصوص من که وقتی از تو کوچه رد میشم شبیه برج زهر مار میشم.راستی یادم داشت میرفت .قرار کل شهر رو مثلا لوله های فاضلاب جدید بکشن اما چی بگم کوچه ما فعلن سه یا چهار ماه که کارش مونده اگه ببینینش خیال میکنن جنگ جهانی سوم شده یا فیلم جنگ دنیاها استیون اسپیلبرگه ،بابا صد رحمت به اونا خیلی ببخشید از حرفم اما کوچه رو به (گه)کشیدن با این کاراشون.مملکت ما اصلا انگار قانون نداره.

تصویر روی صفحه کامپیوترم یه قصر توی اروپا با یه باغ خیلی زیبا کاشکی فقط میتونستم چند ساعت اونجا باشم زیر سایه اون درختای قشنگ اما خوب اینم از اون ارزوهای دست نیافتنی .واقعا چرا باید دست نیافتنی باشه. مگه من چیز زیادی میخوام .شاید توی مملکت ما زیاده.

تصویر روی صفحه یه مدت عکس سیاره مشتری بود تازه عوضش کردم واقعا عکس خیلی زیبا و ارامش بخشی بود. همون بهتر که اونجا انسانی زندگی نمیکنه که به نابودی بکشونش. خوب راست میگم دیگه یخای قطب دارن اب میشن،لایه اوزون هم اون بلا سرش اومده، الودگی هم که که تو بعضی مناطق بیداد میکنه.از بکش بکش و نسل کشی ها حالا چیزی نمیگم .اها همین سلاح های شیمیایی که درست میشه فک میکنید چقد میتونه ضرر داشته باشه .خلاصه زمین خیلی داره بهش ظلم میشه خیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 22:15  توسط کتایون  | 

دخترای اب پرتقالی

اولا سلام ،حالا قضیه این دخترای اب پرتقالی چیه ،والا من بالاخره کلاس زبان انگلیسی ثبت نام کردم از بیکاری اخه بهتره شاید یه چیزی هم یاد گرفتم.میگفتم برای ثبت نام با منشی اونجا مشغول صحبت شدم که چرا زودتر این مرکز رو راه اندازی نکردین اخه تو شهر ما این مرکز اموزشی فقط برای اقایون بود و چند ماهی که برای خانمها هم باز شده.والا منشی گفت تازه حالا مسول زیاد راضی نیست اخه بعضی دخترا خیلی ناز نازی یا به قول خودش اب پرتقالی هستن و تا یه چیزی بهشون میگن بعدش بوق بوق کی اومد مامان و بابا که چرا به فرزند نازنین ما گفتی اله و بله وجیم بله ،راستی یادم رفت بگم اخه مسول این مرکز که استاد دانشگاه هست و استاد خودم هم بوده یه جوری باهاتون برخورد میکنه انگار برق ده فاز بهتون وصل کردن .یه دادو بیدادایی و بعضی وقتا خوب بلده چطور حالتون رو بگیره اما من دیگه اخلاقش اومده تو دستم.اتفاقا تو دانشگاه هم اینقده سر به سر ما میذاشت بخصوص من ،البته خیلی هم سخت گیره.خلاصه کلاسا که هنوز تشکیل نشده تا ببینم چی میشه.ایا منم اب پرتقالیم یا نه

به من میگن بیذوق

این هنرپیشه ها و تهیه کننده فیلم صاحبدلان اومدن شهر ما انگار فیلمی چیزی میخوان بسازن.والا من همون روزی که رفته بودم برای ثبت نام کلاس باران کوثری هنرپیشه نقش دینا رو دیدم.دو روز بعدش که با مامان رفته بودم خرید اقای پوریا پور سرخ رو دیدم ،میدونید من خیلی بدم میاد مستقیم تو چشای کسی نگاه کنم اما چون از نزدیکم رد شد من یکدفعه به خودم گفتم چقد قیافه این پسره اشناست به خاطر این زل زدم تو چشاش اونم همینطور تا بعد دو ثانیه که باران خانم رو پشت سرش دیدم گرفتم کیه.خوب بعد دو سه روز بعد که رفتم خونه دوستم گفت که خواهرش و دوست خواهرش رفتن هتل تا با هنرپیشه ها و غیره عکس بگیرن خلاصه دربه در دنبالشون هستن وقتی گفتم که دیدمشون بهم گفتم باهاشون حرف هم زدی گفتم نه اخه مگه من مثل شما طرفدارشون هستم مگه ال پاچینو رو دیدم البته عقاید هر کس برام محترمه اما اونا بهم گفتم بیذوق ،اینم نشونه یه نوع بچگیشونه .خلاصه بالاخره موفق شدن باهاشون عکس بگیرن .

امروز هم تو بازار اقای جودی تهیه کننده فیلم رو دیدم.اومد یه قوطی باز کن خرید اگه به بچه ها بگم معلوم نیست ای سری چی واسه خودشون بلغور میکنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 21:58  توسط کتایون  | 

بازم سلام

خوب من بازم اومدم.این سری زیاد نمیخوام چیزی بنویسم.اول از همه اینکه مدت یه هفته ای میشه که سراغ اینترنت نیومده بودم . البته خودم نخواستم . تصمیم گرفتم یه مقدار بیشتر توی دنیای واقعی باشم تا دنیای مجازی

خوب این هفته در کل هفته خوبی بود بیشتر روزا بیرون بودم. یه روزم که با داداشم و دو تا از پسرای فامیل با ماشینشون رفتیم گردش .خیلی خوش گذشت اما حیف که من تنها بودم منظورم اینه که من تنها دختر توی جمع بودم.اما باز خوب بود.

خوب اصل کار امروز بود.امروز از صبح دعوت بودم خونه دوستم .جمعا سه تا دوست اونجا دعوت بودیم.اخه قرار بود بعدش با هم عکس بگیریم. خلاصه بعد ناهار اماده شدیم و تا ساعت 7 داشتیم عکس میگرفتیم.بعدش قرار شد بریم بیرون هم برای گردش هم ظاهر کردن عکسا اما از شانس بد من حالم بد شد و نتونستم برم دوستم قول داد بعد عکسا رو بیاره تا منم زودتر ببینم امیدوارم عکسامون خوب افتاده باشه.

خوب هفته دیگه شاید رفتم کلاس طراحی هنوز مطمن نیستم .بعدن همه چیز مشخص میشه.

فعلن تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:57  توسط کتایون  |